68953130729446687183.jpg

در سكوت و آرامش شب علی اکبراز سجاده نماز شبش برمی خاست و به سوی سنگر  خفتگان می آمد. اوبر بلندترین نقطه محبت

می ایستاد و در سکوتی اعجاب انگیز یک گلدسته اذان سحر می شد. با دو چشم فروزان خویش دیوار سیاه شب را می شكافت و در ارواح خفتگانی كه بر بال های رویا سفر می كردند، چقدر زیبا می نگریست. ... او شهادت را با قدم های آرام در میان ناله های شبش می دید. 

روایتی از نعمت الله عبدالهی



   ... دستی بر پیشانی دوستانش می کشید و آنهارا یکی پس از دیگری برای نماز شب بیدار می كرد.

   خودش دائم می گفت: «الهی سرم برود و نماز شبم نرود،»  اما ما که قدر آن نیمه شبها را نمی دانستیم فقط  سفارش می کردیم اگر برای نماز شب بیدار شدی ما را بیدارکن،  سحر بعدی او تلاش زیادی می کرد تا کسی از قلم نیفتد اما ما چشم باز می کردیم و می بستیم. اکنون که درب بسیاری از توفیقات بر روی مان بسته شده درد دلم را به که بگویم؟ برای چه به سراغ من می آمدی ای نشسته بر بال ملائک و ای شاهد همیشه جاوید،

  حالا می فهمیم که او چرا تا صبح می نالید و شهادت می طلبید. آخر بهشت را به بها می دهند. و ما هنوز خسته ایم. كشتی آرزوهای دراز  ما هنوز به ساحل نرسیده اند.

     نمی دانم روزی که در صحرای محشر منتظر شهدا هستیم آیا ما را می شناسند و یا زندگی دنیا روی مان راسیاه کرده.

    علی اکبر رفیعی را عراقی ها وقتی دستگیر کردند عمامه اش را دور گردنش پیچیدند و از سخره ای آویزان کردند و آنقدر با تیر به بدن او زدند تا شهید شد. او قبل از شروع  عملیات می فرمود: « ما همراه قافله ولایتیم ، خوشا آن دمی که یاران امام را سربلند می خوانند. ای برادرم چگونه آمده ای، این جا دل دریایی، سینه گشاده و سر بریده می خواهند. بیا همه کربلایی بشویم حسین(ع) این جاست.» آری او مانند یاران امام حسین (ع) مردانه تا پای شهادت رفت و با سخت ترین وضعیت او را به شهادت رساندند.