1- سنگر كوچك (شهید مسعود پتراكو)

عملیات والفجر دو بود. منطقه‌ای بودیم كه قبلاً عراقی‌ها در آن مستقر بودند. و ما آنها را از آنجا بیرون كرده بودیم. به همین دلیل موقعیت منطقه كاملاً دستشان بود. توی سنگر بسیار كوچكی بودیم سه نفری به سختی در آن جا گرفته بودیم.

زمانی كه پاتك دشمن شروع شد، به علت آتش شدیدشان دیگر نتوانستیم بیرون بیایئم. (شهید مسعود پتراكو) از دانشجویان دانشگاه علم و صنعت هم با ما بود. خمپاره‌ها تا جلوی سنگر می‌خوردند و حتی گاهی تركش‌هایشان تا داخل سنگر می‌آمد. به خاطر سقف كوتاه سنگر حتی نمی‌توانستیم بایستیم.
ظهر شده بود و آتش دشمن هنوز سنگین می‌بارید. در اینكه باید نماز سروقت خوانده شود هیچ مشكلی نداشتیم، اما حجم سنگر بسیار محدود بود. به همین خاطر بعد از تیّمم هر كس تنها نماز خواند. یعنی چون نمی‌شد زیاد تكان خورد، یك نفر نماز را نشسته می‌خواند و دو نفر دیگر به هم فشرده گوشه سنگر می‌نشستند تاآن یكی نمازش تمام شود. بعد نوبت دیگری می‌شد با عنایت خدا آتش دشمن و تنگی جای سنگر نتوانست جلوی نماز سر وقتمان را بگیرد.

2- دلیل محكم (شهید غلامعلی پیچك)


پیچك همیشه برایم الگو خواهد بود. زخمی بود و خون زیادی از او رفته بود. موقعیت طوری بود كه می‌بایست در اولین فرصت خود را به پادگان سر پل ذهاب می‌رساندیم. غلامعلی با تن خسته و مجروح به صورت نشسته نمازش را خواند. شاید می‌دانست قبل از رسیدن به پادگان به لقاءالله خواهد پیوست. همین كار او دلیل محكمی برای من بود كه نماز را همیشه سر وقت بخوانم.

3- مأموریت و نماز (شهید امیر چمنی)

یك بار مأموریتمان طول كشید نتوانستیم نماز را اول وقت بجا آوریم. رفتیم آشپزخانه برای صرف غذا.
خبری از (شهید امیر چمنی) نبود. رفتم دنبالش. داشت وضو می‌گرفت. با چهره‌ای به غبار غم نشسته، می‌گفت: پناه بر خدا، خدایا مرا ببخش كه توفیق خواندن نماز اول وقت را از دست دادم.
او از چهارسالگی همراه پدر و مادرش برای اقامه نماز جماعت به مسجد می‌رفت. یك بار كه روحانی مسجد از مردم پرسیده بود:‌كدامیك از شما نماز آیات را می‌توانید بخوانید؟ امیر ده ساله برخاسته بود و عملاً به همه نشان داده بود كه نماز آیات را چگونه باید خواند.

4- دارند اذان می‌گویند (شهید علی اكبر شیرودی)

شهیدخلبان علی اكبر شیرودی در كنار هلیكوپتر جنگی‌اش ایستاده بوده و از خبرنگاران هر كدام به نوبت از او سؤال می‌كردند.
خبرنگاری از كشور ژاپن آمده بود پرسید: شما تا چه هنگام حاضرید بجنگید؟
شیرودی خندید. سرش را بالا گرفت و گفت: ‌ما برای خاك نمی‌جنگیم ما برای اسلام می‌جنگیم. تا هر زمان كه اسلام درخطر باشد...)
این را گفت و به راه افتاد. خبرنگاران حیران ایستادند. شیرودی آستین‌هایش را باا زد. چند نفر به زبان‌های مختلف از هم می‌پرسیدند:‌كجا؟ خلبان شیرودی كجا می‌رود؟ هنوز مصاحبه تمام نشده. خلبان شیرودی همانطور كه می‌رفت برگشت. لبخندی زد و بلند گفت: (نماز! دارند اذان می‌گویند...)

5- به فكر نماز در حین عملیات (شهید علی قوچانی)

صبح روز چهارم عملیات والفجر 8 به گردان حضرت ابوالفضل (علیه السّلام) رفتیم. (شهید حاج علی قوچانی) مشغول خط‌دهی به رزمندگان بود. اگر چه مسئول محور بود و می‌توانست چند كیلومتر عقب‌تر عملیات را هدایت كند اما جلوتر از نیروها با دشمن می‌جنگید. اوج درگیری بود ولی فكر و حواس حاجی همه جا كار می‌كرد، همینكه متوجه شد ظهر شده رو به بچه‌ها كرد و گفت:‌ (وقت نماز است به ترتیب نماز بخوانید) احتمال شهادت بچه‌ها را می‌داد و نمی‌خواست كسی نماز نخوانده شهید شود. نماز را كه خواندم، بلند شدم تا نگاهی به موقعیت دشمن بیافكنم كه تیر خوردم...

6- نماز قضا (شهید علی فتاح پور)

آن روز تمام خانواده‌مان نماز صبح‌شان قضا شد. وقتی ایشان را برای نماز صبح بیدار كردیم و ایشان متوجه شدند، با ناراحتی ما را خطاب كرد كه: (چرا امروز خواب مانده‌اید؟) هر چه دلیل آوردیم، برای او قانع كننده نبود. از آن به بعد (شهید علی فتاح پور) شب‌ها در بسیج می‌خوابید و پس از آن كه نماز اول وقت را در مسجد می‌خواند. به منزل می‌آمد، مبادا مجدداً‌ نمازش قضا شود.